تبليغاتX
تنهایی عاشقانه نفرت

عبدالله جاسبی دیکتاتور و رییس انتصابی دانشگاه آزاد در گفتگو با خبرگزاری حکومتی

"ایسکانیوز" اعتراف کرد تا کنون ۳۰۰ هزار نفر از نیروهای شبه نظامی بسیج با اعطای

امتیازاتی به عنوان دانشجو وارد دانشگاه آزادبازار آزاد اسلامی ایران شده اند. جاسبی اعتراف کرد ورود آن ها به

دلیل سهمیه ها و امتیازات اعطایی بوده است.

وی هدف از انجام این کار را "رضای خدا" اعلام کرد. وی همچنین

از دفن شهدای جنگ ۸ ساله در دانشگاه های آزاد خبر داد و

گفت در ۸ سال گذشته ۴۵ مجتمع دانشگاه آزاد به دفن شهدا در

محوطه ی خود اقدام کرده اند. دفن شهدا در محیط دانشگاه

علاوه بر آنکه نشانگر عدم تفاوتگذاری میان دانشگاه و گورستان

از سوی مقامات دانشگاه است پای نهادهای نظامی خارج از

دانشگاه را بیش از پیش به داخل دانشگاه باز کرده و بارها

شاهد مراسمات نظامی در دانشگاه ها بوده ایم.

وی همچنین از تدریس واحد "دفاع مقدس" در دانشگاه آزاد از سال آینده خبر داد و با اعلام

غیرمستقیم پذیرش نظامیان به عنوان استاد گفت برای تدریس آن از افرادی استفاده می شود

که در جبهه ها جنگیده باشند. دانشگاه آزاد هم اکنون نیز واحد "وصیتنامه خمینی" را به عنوان

واحد درسی ارائه و تدریس می کند.

دانشگاه آزاد ایران یکی از کارتل های عمده ی اقتصادی ایران بوده و گفته می شود پس از

مجتمع های پتروشیمی سایت عسلویه بیشترین گردش مالی را در میان موسسات اقتصادی

کشور دارا می باشد. این دانشگاه همچنین پاتوقی مهم برای نیروهای بسیج و سپاه محسوب

می شود.

دانشجویان بسیجی در دانشگاه آزاد از تخفیف ویژه در شهریه برخوردارند. بسیج دانشجویی

در بسیاری از واحدهای این دانشگاه تنها تشکل موجود و دارنده ی امتیاز انحصاری انتشار

نشریه ی دانشجویی می باشد. دانشگاه آزاد نماد بورژوازی شکست خورده ی جمهوری

اسلامی ایران و نماینده ی تمام جدال طبقاتی موجود در جامعه ی ایران است. روابط سرمایه

مدار در این دانشگاه عملا آن را به یک بازار سیاه تبدیل کرده و سبب شده در میان دانشجویان

به "بازار آزاد اسلامی" ملقب گردد. جو فکری این دانشگاه نیز بسیار بسته و خفقان آور است و

عملا هیچ گونه اجازه ای به دانشجویان برای ابراز عقاید و حتی اعتراض به مسائل پیش پا

افتاده ی صنفی داده نمی شود.

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 11:21 توسط تارکان نداف

آریایی میهنت ویرانه شد...خانه ات مغلوب هر افسانه شد!!!

آریایی غیرت پاکت کجاست...وعده های این زمان باد هواست!!!

آریایی حق تو پامال گشت...چون سگان بر خواستند از هر دشت

آریایی سهم تو اینها نبود...سرخی ات از خون کرکسها نبود!!!!!!!!!!!!!!!

تخت جمشید عاشقانت زنده اند...همه بیدار و به ظاهر خفته اند

آن اهورا دینش از قرآن نبود...لیک کارش شک و صد نقصان نبود!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ای وطن ایران من ای جان من...آریا باشد تو را خاک و چمن

آریایی دامنت ننگین بشد...خون تو در جام عیش رنگین بشد

آریایی صد کلک در راه تو...پاکی ات می باشد از گناه تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آریایی هر کجا هستی بدان...میهنت را خورده اند آن کرکسان!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آریایی خفت و خواری چرا؟؟؟؟؟؟هر شب و روزت عزا داری چرا؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

آریایی خواب نیست آزادی ات...خود برون آی تا که بینی شادی ات

آریایی  خواب غفلت تا به کی...زندگی با رنج و خفت تا به کی!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جان من بادا فدای خاک پاک...گر بخواهیم میشود کرکس هلاک!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه وعده هایی داده شده که بتونم آزادانه بنویسم و اگه کارم درست شد...(پرواز تا انتها......)

 از دیدن این همه بدبختی حالم به هم می خوره ولی ........................................

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:49 توسط تارکان نداف |

ياردبستاني من

بامن و همراه مني

چوب الف برسرما

بغض من و آه مني

حك شده اسم من و تو

رو تن اين تخته سياه

تركه بيداد و ستم

مونده هنوز رو تن ما

دشت بي فرهنگي ما

هرزه تموم علفاش

خوب اگه خوب

بد اگه بد

مرده دلاي آدماش

ياردبستاني من

با من و همراه مني

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:27 توسط تارکان نداف |

 

 

              ۱۸    تیر

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:23 توسط تارکان نداف |

 

 

در این هنگام که دور از خاک وطنم در چنگال این بیماری جانکاه آخرین روزهای زندگی خود را سپری

 

می‌کنم، به عنوان پادشاه ایران زمین این پیام را به ملتم که در شوم‌ترین دوران تاریخی وطنش روزگار

 

تیره‌ای را میگذراند می‌فرستم. همانند هر مسلمان معتقدی که در آستانه مرگ از وجدان پاک و صفای

 

کامل روح برخوردار است، خداوند بزرگ را به شهادت می‌طلبم، از آن وقت که صرفاً به خاطر

 

جلوگیری از خون‌ریزی هموطنانم ناچار خاک ایران را ترک کردم آنی از فکر سیه‌روزی تدریجی ملتم، و

 

مخصوصا آندوه رقت بار شهادت وطن پرستان با نام و گمنامی که سینه‌های فراخ خود را در مقابل

 

جوخه‌های آتش جلادآن قرار دادند، فارغ نبوده و با تار و پود وجودم این رنج‌ها را احساس کردم...

 

شگفت اتفاقی، که در همان لحظاتی که قلب من از حرکت می‌ایستد، قلوب افسران دلاور ارتش نیز که در

 

تکاپوی نجات وطن بودند، پیاپی آماج گلوله‌های دشمنان ایران قرار می‌گیرند و برای این‌که چنین

 

پیوندی جاودان ماند توصیه می‌کنم که بعد از نجات کشورم، کالبدم در گورستان این شهیدان جانباخته

 

وطن، مدفون گردد... من در این دقایق واپسین شیرینی خاطرات افق ایران عزیز را که به آن عشق

 

می‌ورزم در برابر تلخی زهراگین مرض جانسوز قرار داده‌ام. خاطره شالیزارهای کرانه‌های دریای خزر، و

 

مرغزارهای دیلم، خاطره قله‌های پربرف سهند و سبلان آذربایجان، خاطره کوهستان‌های سبز و خرم

 

زاگرس کردستان، و هامون‌های عریان بلوچستان، خاطره اروندرود خوزستان و هیرمند سیستان، خاطره

 

دشت ارژن فارس، خاطره حاشیه‌های کویر سوزان خراسان و کرمان، خاطره شهرک‌ها و دهستان‌های

 

ساحلی خلیج فارس، خاطره کوچ عشایر دلیر و فداکارو بطور کلی با اندیشه همه گوشه و کنار آن

 

سرزمین مقدس و مردم پرتلاش و پرتوان آن، چشم از جهان فرو می‌بندم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 10:15 توسط تارکان نداف |

مرا درمنگنه ي زندان ماندن درسكوت سياه قرارداده اند

ولي قلبي كه در ترنم نگاه مي جوشد

عاشق است

تازه درك مي كنم

كه تاچه حد درسراچه ي اشتباه زندگي كرده ام

قلبي كه در تپش درياست

وآفتاب را درهمه ي روز در جستجوست

به من اطمينان وسعه ي صدر مي آموزد

بيا درآواز دلنشين پرندگان زندگي كنيم

ودل افسردگي را ازسلولهاي بدن دور نماييم

نفس عميق آزادي درچشمان همين انسانهاست

همين هايي كه كوركورانه حقيرشان مي پنداريم

آنها در داستا ن ستاره زندگي كرده اند

واشك لبخند مهتاب را درسينه دارند

خيابان مانند باد زرد لبخند مي زند

از فراسوي لبخندش چشم وقار مي درخشد

بيا تا دمي زندگي كنيم

فارغ ازكلكها ,رئيس بازيها

به همه چيز از نگاه سود ومنفعت ننگريم

دمي با خود يكسان با شيم

وبه آنچه قلب ما مي گويد عمل كنيم


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:33 توسط تارکان نداف |

 

من کویرم ای خدا 
 

با حسرت یه قطره آب 

 یه عمره که دریا رو

از دو می بینم تو سراب

بهار برام یه اسمه 

 یه اسم کهنه تو کتاب

حرف من با آسمون 
 

چرا می مونه بی جواب

خدایا... خدایا

کویرم ... کویرم

بگو ابر بباره می خوام جون بگیرم 
 

اگه بارون بباره 
 

اگه بارون بباره

آروم آروم و نم نم 
 

رو لب خشک و تشنم

گیسوی سبز جنگل

تنمو می پوشونه 

 پرنده رو درختام

می سازه آشیونه 

 خدایا ... خدایا

خدایا ... خدایا


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 9:27 توسط تارکان نداف |

۹سال از واقعه ی تلخ و بيادماندنی ۱۸ تير سال ۷۸ ميگذرد و در همان ايام سروده ای بنام آزادی

داشتم که امروز در سالگرد آن ايام تلخ به تکرار زمزمه بايد

آزادي

ديشب هم باز با ياد تو بوديم

تمام شب را از تو گفتيم

از تو سروديماز تو خوانديم

و ايکاش بودی و می ديدی

که بر سنگفرش های خيابان هم

با اشک چشم هايماننام تو را می نوشتيم

آزادي

ای هميشه غايب

تو بر بلندای کدام آسمان در پروازی؟

که در آسمان تاريخ اين کهنه ديار

حتی نشانی هم از پرواز تو نيست؟

آزادي

هیچ نام اين سر زمينی را

كه پر از حسرت دیدار توهست، شنيده اي ؟

اينجا سرزمين آرزوهای دست نایافتنی است

که همه بی خواب ،بی خاطره و بي راه و بي قرار

چشم به کوچه و خياباني دارند

که از هوای همهمه لبريز باشد

و در آن از روزگار گهواره بگويند

اما امروز

به قدمت تاريخ مان رسيده است

که بی تکلم بی راه

برای ماهی های تنگ يلورين

در پی آبی هستيم که خود تشنه تر از ماهی هاست

آزادي

به گمان خسته ما

تو همان معمای بی جوابی را می مانی

که برای باور نام تو بايد

در ازدحام سنگ و گلوله و گريه ، جان داد

ويا ..........

چه می دانم

شاید هم تو همان قصه اي باشی

که در طول اعصار این سرزمین

همراه با لا لایی مادران

خواب به چشمان تاریخمان کردی

آزادي

ما تو رادر آن هنگام ،

که هنوز در سفره هایمان نانی بود ،

و پیاله ای آب

با سینه های زخم خورده ،

از دشنه و گلوله ،

جستجو می کردیم

و امروز هم تو را می جوئیم

بی آنکه دیگر سفره اي باشد و لقمه ای نان

آزادی ،

تو بر بلنداي کدام آسمان در پروازي؟

 

۱۸ تیر در راه است به پا خیزید الا ای وارثان سربداران

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 20:12 توسط تارکان نداف |

  (اینم عکس من : )

پنج شنبه بود

قبرستان شلوغ

چشم هایش

خسته بود و بی فروغ
*
یک نفر بوسید خاک مادرش

یک نفر می شست خاک همسرش

یک نفر هم خاک می پاشید سرش
*
مادری فریاد می زد: عاطفه

نور چشمم ،نازنینم ،عاطفه

پس کجایی عاطفه ؟!

یک نفر آرام می خواند فاتحه
*
روستایی لهجه اش شیرین

چنان هم صحبت مردم شده

مثل اینکه روستایش غرق در گندم شده

گفت : می خواهی بخوانم سوره ای

آیه ای یا آیه الکرسی چطور

یک نفر آهسته رد شد با موتور
*
گفت : ای مردم شتاب

می فروشم شمع و خرما و گلاب
*
یک نفر حلوا بدست

روی قبری میوه می شد دست بدست
*
یک نفر سر را گذاشت بر روی سنگ

یک نفر آورد گل های قشنگ
*
یک نفر می گفت : ای احسان من

مرغ خوش الحان من

منزل تازه مبارک جان من
*
من میان این هیاهو گم شدم

فکر غمهای دل مردم شدم
*
مرگ را دیدم میان قبرها

ایستاده قامتش صاف و بلند

نیست در لحن صدایش

جز طنین نیشخند
*
گفت : باور می کنید ؟!

این مکان مال شماست

بعد از این.....

تنهایی و خواب عمیق

بهترین حال شماست


  ( اینم شرح حال دل من : ) 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 15:56 توسط تارکان نداف |

                                بغض حسرت
 
 
اینم وبلاگ یکی از دوستانم که به دیدنش میرزه
 
فقط نظر یادتون نره
 
 
این روزا همه از وبلاگ بغض حسرت دیدن می کنند شما چطور؟
 
 

ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم

نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم

نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست

منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!!

 
 
 
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 9:4 توسط تارکان نداف |

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس