قطره قطرهات طلاست
يك كم از طلاي خود حراج ميكني؟
عاشقم
با من ازدواج ميكني؟
اشك گفت:
ازدواج اشك و دستمالِ كاغذي!
تو چقدر سادهاي
خوش خيال كاغذي!
توي ازدواج ما
تو مچاله ميشوي
چرك ميشوي و تكهاي زباله ميشوي
پس برو و بيخيال باش
عاشقي كجاست!
تو فقط
دستمال باش!
دستمال كاغذي، دلش شكست
گوشهاي كنار جعبهاش نشست
گريه كرد و گريه كرد و گريه كرد
در تن سفيد و نازكش دويد
خونِ درد
آخرش، دستمال كاغذي مچاله شد
مثل تكهاي زباله شد
او ولي شبيه ديگران نشد
چرك و زشت مثل اين و آن نشد
رفت اگرچه توي سطل آشغال
پاك بود و عاشق و زلال
او
با تمام دستمالهاي كاغذي
فرق داشت
چون كه در ميان قلب خود
دانههاي اشك كاشت.
کامنت یکی از دوستانم که برای من گذاشته بود :
هیچگاه دلم اینقدر هوای تو را نکرده بود
چه هوایی
چار راه و ... چراغ سبز
منم که می گویم
همیشه در زمستان زیباتر بودی
پر از سرود ، ضیافت
پر از مرور ، ملاقات
هیچگاه دلم اینقدر هوای تو را نکرده بود
چه هوایی ؟
چارراه ... و چراغ سبز
تویی که می گویی
در سالهای پیش شکیباتر بودی
پر از سکوت ، متانت
پر از غرور ، مراعات
از من می گویی ؟
آری از تو می گویم
تو که به غرور
از غروب
سان می بینی
بی که هر عصر
کوه بداند
که اگر با اندیشه ی پیشواز تو
دریا شود
به ناگاه سد می شوی
از من می گویی ؟
آری از تو می گویم
تو که به شعور
در طلوع
جان می بینی
بی که هر صبح
دریا بداند
که اگر با اندیشه ی بدرقه ی تو
کوه شود
به ناگاه می شوی
از من می گویی /
آری از تو می گویم
دیگر کنارم " خیال " تو نیست
عین جوهر
جوهر هستی !
هستی روان !
دیگر کنارم خیال تو نیست
تو که نگاهم در نگاهت
کورترین گره دنیاست
تو که هر چه گفتم گفتی : به چشم
پریماه!
چشم از چشم ام برمدار
که گذران هستی ام
بر مدار نگاه توست
عین جوهر !
جوهر هستی !
هستی روان !