
دوستت دارم ، دوستت دارم
به لطافت برگ گل
به ظرافت و زیبایی گل رز ، نرگس ، مریم
به لطافت شبنم صبحگاهی ، به استقامت کوه ، به پختگی پیر دهر
دوستت دارم ، دوستت دارم
به اندازه یک دنیا پر از محبت ، به تو عشق می ورزم
کاش که این عشق را با محبت پاسخ دهی
دوستت دارم ، دوستت دارم
عشق من منتظرت می مانم ، تا قیامت ، تا دنیا هست
تا روزی عشقت را نثارم کنی
دوستت دارم ، دوستت دارم
مرغ عشق زیبای من
فرسنگها از من دوری و روحم متعلق به توست
دوستت دارم ، دوستت دارم
دوستم داشته باش ، تا اعماق روحم از عشق تو لبریز شود
امید به تو دارم ، امیدم را ناامید نکن
محبوب من ، دلدار من ، عشق من
دوستت دارم ، تا دوستم داشته باشی
مرغ عشق من ، جفت زیبای من
دوستت دارم ، دوستت دارم
اگر بدانم که عاشقم هستی و مرا می خواهی
غم هجرانت را به جان می خرم
دوستت دارم ، دوستت دارم
مرغ عشق من ، جفت زیبای من
امید و آرزویم ، تا آخر عمر منتظرت می مانم
دوستت دارم ، دوستت دارم

روزی سبز بودم
همانند بهار تازه و نوجوان بودم
به لطافت و تازگی شبنم
به سرسبزی برگ درختان
به وسعت دشتهای سبز و خرم
به لطافت و زیبای ی گلها
همانند تابستان گرم و سوزان
جوان شدم
با آمدن پاییز و فصل برگ ریزان
به میانسالی رسیدم و جاافتاده شدم
همانند آب دریاها با تجربه شدم
عمرم مثل برگهای پاییزی
از رنگ سبز به قرمز و قهوه ای و زرد رسید
از شاخه جدا افتاده
زیر پای عابرین خش خش کنان
همه را صدا می زنم
که مرا له نکنید
من هم روزی ، جوان و تازه و سرسبز بودم
جوان بودم ، فارغ از هر گونه بدی
جوان بودم ، سرسبز بودم
جوان بودم ، جوان بودم

آن روز ، در آن گوشه متروک
آن پنجره ، با پرده تورش
خورشید قوی بود و نمی خواست
آن پرده شود حائل نورش
...
من محو نگاه تو و خورشید
گل بود و هوا بود و تب عشق
دستان من و تو گره می خورد
بر گردن هم با طلب عشق
...
زیبایی و دلدادگی و شورو شرر بود
پروانه و پرواز و نسیم و حرکت بود
ای کاش خدا قهر نمی کرد ز من و تو
وان لحظه رویایی ما پر برکت بود
...
آزرده شبی آمد و هنگام جدایی
رفتی تو از آن روز ندیدم گل رویت
عکسی که نهادی تو به دستان من آنروز
امروز نوشتم بخدا برسر کویت
...
امروزکه من خیره به عکست...
پروانه صفت رفته ام از هوش
دیگر نرسد لحظه دیدار
با بوسه لب ،گرمی آغوش
...
در برد دانشگاه در داخل گروه لیستی نوشته بود که اسم من داخل اون بود
و نوشته بود دانشجویان
مشروحه هرچه سریعتر به گروه آموزشی مراجعه نمایند که با ورود به گروه
و دریافت این برگه ......

اینم نامه بد بختی من ولی منم نمی رم سربازیییییییی
کلاغ...................پر
گنجشک..............پر
چلچله.................پر
نغمه...................پر
شادی.................پر
آزادی.................پر
امید...................پر
نفس..................پر
هوس.................پر
آرزو.................پر
اشک.................پر
شوق..................پر
شعور.................پر
عرفان................پر
رفیق..................پر
خلوص...............پر
شرم...................پر
ارزش.................پر
آخر....................پر
ناله ی فقیر...........بغض ها شد کثیر
دلها پر ز کین.........بی روح شد زمین
دستها پر زخون....... آخر شد جنون
لبها با هو..هو ...........دنبال خداست!
حرفهاپر زدرد........اینجا نیست یک مرد
این همه سکوت
مال چیست حالا؟
آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه
رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید
ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا
شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می
روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم
تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه
نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر
روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی
است !
...
..
.
.

درد عشـــقي كشيده ام كــه مپرس
زهر هـــجري چشيده ام كـــه مپرس
گشتـــه ام در جهـــــــان و آخـــر كــار
دلبــــــــري بـــرگـزيده ام كــــه مپرس
من بـه گــوش خود از دهـــنش دوش
ســـــــخناني شنــيده ام كه مپـرس
سـوي من لب چه ميگزي كــه مگوي
لب لعــــــــلي گزيده ام كــــه مپرس