.jpg)


روزا با تو زندگي رو
پر از قشنگي ميبينم
شبا به ياده تو همش
خواباي رنگي ميبينم
چشم تو رنگ عسل
توي چشم تو نگاه
مثل شاه بيت غزل
لب تو غنچه ي نيمه بازه باغ
تن تو آتيش سوزنده ي داغ
قد تو مثل سپيداره بلند
دل تو نرم تر از صبح پرند
قرمزيه لباي تو تو هيچ مداد رنگي نيست
خودت تو آيينه ها ببين رنگ كه به اين قشنگي نيست!
شاخه گل حياط ما به آب و رنگش مينازه
اما تو كه خونه باشي
هي پيش تو رنگ ميبازه
اینم واسه M یکی از دوستانم که قول داده درس بخونه
مبر زموی سپیدم گمان به عمر دراز
جوان زحادثه ای پیر می شود گاهی


جنگل
تو را می خواند
و کوه مرا
شب شکسته می شود از فریاد
و شبنم می نشیند
بر بر گ اطلسی
تن در گور
نمی هراسد از سرما
مهربان ترین دایه است
در زمین
پس بگذارید گلدانهای کوچک من
به شب نشینی مهتاب رود
و ماه
به شب نشینی وهم
هراس می انگیزد
این همه افق
و من ، شب را
به خیال تو می آرایم
با همه زیبایی که
در گلبرگهای یاس نهفته است
بگذار دستت را در دست من
که پیام دستها
زیباترین ایه های زمینی است
در این گرما گرم
در این تفیدن بی خود با این همه هراس
در اسطوره ها
اندیشه ای
نمی جهد
جز عصیان مردانی هراسنک
در گذر زمان
و همیشه بوده اند
ایستاده مردانی نترس
در گذر تاریخ
و
تاریخ چیزی نیست
جز ژنده پاره پوره های
اندیشه مغموم
بگذار لبت را بر لب من
تا فریا زند از خشم
و فریاد زند
تمام حرفهای گفته تاریخ را
بگذار لبت را
بر لب من
عشق را
خنده مستانه من
می شکند
و سرابی که مرا
می برد همره راز
خنده و رق و فرو ریختن این همه غم
خیمه و آتش و می
بوی یاسی که برد سوی نگار
شب ، چه زیباست
شب من با تو
و چه بویی دهد
تن پوش تو ای
نرگس مست
شب و من
مست و غزل گویانیم
رقص
در پوسته نرم تنم
می شکند
و بلندای بلند تو سحر
پیشوازی کندم
رقص کنان از سر ناز
من گدای لب و
جام می می خوارانم
بدهیدم
بدهیدم
هم جام
شب چه زیباست
و من
مخمل شب را مانم
و تو را
خنجر و دشنه
فراموش مباد
گر تو
پشتم بنوازی
نه عجب
خنجر از دوست خوش است
می از دست نگار
مخمل شب
چو به رقص اید و کاری بکند
بنوازم
بنواز
خنجرت خون مرا می خواهد
امروز یه روز به قیامت نزدیکتر شدم
به خداوند چه طور؟!
نوشته شده توسط يه دوست خوب وعزيز به آدرس :