تبليغاتX
تنهایی عاشقانه نفرت
             

 

شنیدم که فقر مادر همه ی مفاسد است .شنیدم که در کنار هر کاخ نشین صدها کوخ نشین آواره اند.

شنیدم که در کنار جامه های رنگین ، ژنده پوشانی عریانند.

شنیدم که در کنار غذا های لذیذ وچرب سفره هایی خالی از نان خشک اند.

شنیدم که در کنار خنده های قاه قاه،اشکهای بی صدا سو غات چشم اند از غم.

شنیدم که پدری آنقدر دیر به خانه آمد تا کودکش دستان خالی اش را نبیند وحلقه ی اشک گردنبند مردمک چشم پدر شود.

شنیدم که دخترکی با چشمان حسرت بار هرروز ساعتی چند پشت ویترین عروسک فروشی می ایستد.

شنیدم که پسرکی در بهترین سنین کودکی وشیطنت،باید باخستگی برای روزی 500تومان از این اتوبوس به آن اتوبوس برود

وفریاد بزند:آدامس آدامس.شنیدم که راه نان خوردن یکی خود فروشی شده بود.

شنیدم که مادری لباس گشاد پسر بزرگش را ساسون می گیره تا لباس عید پسر کوچکترش فراهم بشه.

شنیدم که دختری از خانه فرار کرد تا کاخ آرزوهایش در فقر وفلاکت پدر نسوزد.

شنیدم که تمام اسباب زندگی خانواده ای به خاطر دیرکرد اجاره به خیابان ریخته شد.

شنیدم که در پشت نگاههای معصوم دخترک ، نگاههای پر از خنجر مردم بی غیرت نهفته.

وشنیدم که پدری برای تولد پسر 8 ساله اش پژو خرید.

شنیدم که قصه ی غصه ی مردی شده افزودن کار خانه ای به کارخانه هایش.

شنیدم که در کوچه ی مهتاب ، ماه خریداری ندارد.

شنیدم که آسمان آبی ست اما نه برای پیرمرد کور.

شنیدم که گل لطیف است اما نه برای انسان بی انگشت.

شنیدم که غم همراه همیشگی است،اما نه برای فلان میلیونر زمان.

کاش روزی برسدکه یکی آنقدر ثروتمند نشود که فرش او پول و رختخوابش اسکناس باشه،

ودیگری آنقدر فقیر که فریاد بزند:>>خدایا پس عدالتت کجاست<<

    راستی راستی:

یعنی روزی میاد که پدری بتونه برای دخترکش عروسکی به بزرگی آرزوهاش بخره؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:48 توسط تارکان نداف |

 

  به ساعت مرگ غزل

                          تلخابه ای جای عسل

                                                       بر حلقه ی نفرین شده

                                                                                        تنها نگین تو شدم...

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:40 توسط تارکان نداف |

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و
در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش
را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش
کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و
با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم
هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم .
اون گفت : " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی !!!
 
نظرت چیه ؟                                                                  
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:5 توسط تارکان نداف |

يک پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمي‌فهمم. مادر گفت: تو هيچ‌گاه نخواهي فهميد. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسيد که چرا مادر بي‌دليل گريه ميکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگويد: تمام زنان براي «هيچ چيز» گريه ميکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به يک مرد تبديل شد ولي هنوز نمي‌دانست که چرا زنها بي‌دليل گريه ميکنند.
بالاخره سوالش را براي خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را ميداند. او از خدا پرسيد: خدايا، چرا زنان به آساني گريه ميکنند؟
خدا گفت: زماني که زن را خلق کردم ميخواستم او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه‌هاي او را آنقدر قوي آفريدم تا بار تمام دنيا را به دوش بکشد. و همچنين شانه‌هايش آن قدر نرم باشد که به بقيه آرامش بدهد و من به او توانايي دادم که در جايي که همه از جلو رفتن نااميد شده‌اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود. به او توانايي نگهداري از خانواده‌اش را دادم حتي زماني که مريض يا پير شده است بدون اين که شکايتي بکند. به او عشقي داده‌ام که در هر شرايطي بچه‌هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند.
به او توانايي دادم که شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش کند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد. به او اين شعور را دادم که درک کند يک شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي‌رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش ميکند و به او اين توانايي را دادم که تمامي اين مشکلات را حل کرده و با وفاداري کامل در کنار شوهرش باقي بماند. و در آخر به او اشکهايي دادم که بريزد. اين اشکها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني که به آنها نياز داشته باشد.
او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشک ميريزد. خدا گفت: مي‌بيني پسرم، زيبايي يک زن در لباسهايي که مي‌پوشد نيست. در ظاهر او نيست و در شيوه آرايش موهايش نيست و بلکه زيبايي يک زن در چشمهايش نهفته است. زيرا چشمهاي او دريچه روح اوست و قلب او جايي است که عشق او به ديگران در آن قرار دارد.
 
اشک من خودتونگهدار نیا پائین منو رسوا می کنی ؟؟؟
 
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 19:1 توسط تارکان نداف |

                    حالت چطوره  :                کفین نجدی

                    حات خوبه؟  :                 کفین یاخجدی

                          خواهر   :                   باجی

                           برادر   :                   قردش

                  دورت بگردم  :                  باشوا دلانم

               به خدا سپردمت :                 اللا ها تاپشردم

         من تو رو دوس دارم :                 من سنی سیورم

                          برگ     :                     یپراق

                    دروغ نگو    :                   یالان دمه

    شاد باش وشاد زندگی کن:                شاد ال شادیاشا

               خیلی زحمت کشیدی :         چخ زحمت چهدین

به نظر من که ترک ها تمدن ایران زمین هستن ! ومنم عاشقشونم !

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:20 توسط تارکان نداف |

به خاطر روی زیبای تو بود

                                   که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند

به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود

                                 که دست هیچ کس را در هم نفشردم

به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود

                                   که حرفهای هیچ کس را باورنداشتم

به خاطر دل پاک تو بود

                                    که پاکی باران را درک نکردم

به خاطر عشق بی ریای تو بود

                                     که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم

به خاطر صدای دلنشین تو بود

                                   که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست
و به خاطر خود تو بود
 
                                      فقط به خاطر تو
           
    
 
دوست خوبم اگه من از شما یه نظر بخوام در مورد مطالبام به من چی
 
میگی؟؟؟
 
نظرت چیه؟؟
+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:8 توسط تارکان نداف |

                     

                                 برام دعا کنید ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 12:26 توسط تارکان نداف |

   

یه حقیقت
یه حکایت
یه ترانه واسه گفتن جراحت
یه بهانه واسه خوندن
یا یه خواهش واسه خوندن
یه بهاربود یه الهه
شایدم عشق وتمناوگلایه
یه امید بود یه نصیحت
شایدم   یه حسرت پرازشکایت
یه عبادتی برام بود
مثل گریه تو چشام بود
شده بود خاتون شعرای قشنگم
شده بود یه آرزو برای تنهایی شب های بی رنگم
وقتی اومد تو وجودم
شده بود برام یه رویا
شده بود شاهزاده ای با اسب بالدار سپیدش
که می اومد از تو قعر آسمونا
روزی که از توی بی راهه ها اومد
آسمون چشمای من بارونی بود
وقتی که برام می خندید
تموم دنیا برام چه دیدنی بود
وقتی حرف می زد با صداش زنده شدم
انگار ازعمق سیاه چال عذاب
من با حرفهای قشنگش دوباره زنده شدم
وقتی رفتم به سفر یاد نگاش باهام اومد
وقتی خوابیدم تو شبهام
رنگ بوسه اش توی رویاهام اومد
یادمه یه روز سرد برفی بود
که باهام مسافر جاده ها شد
توی سرمای شدید جاده ها
عشق اون باعث گرمی وجود تنهام شد
یادمه یه شب شور و مستی بود
که به من گفت با دلم نمی مونه
سر سپرده است برای دلتنگی هام
اما هیچ وقت تو شبام نمی مونه
یادمه یه روز برام قصه ای گفت
قصه رفتن و از من بریدن
قصه نبودن و به آخر خط رسیدن
حالا اون رفته ومن چه بی صدا
همه شب تنهای تنها با یادش می مونم
همه شب تنهای تنها
با تموم خاطرات برق چشماش می خونم
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 12:22 توسط تارکان نداف |

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس