سر خاک مادر من هیچکسی گریه نکردش
بابا هم هیچی نمیگفت با همون نگاه سردش
مادرم باید یدونی بابایی بهونه کرده
جای تو تو خونه ی ما یکیو نشونه کرده
جای تو شبا میادش واسه من قصه می خونه
میدونه دوسش ندارم اما باز پیشم می مونه
ولی من هنوز نذاشتم روی تخت تو بخوابه
چرا اون تو خونه ی ماست یه سوال بی جوابه
گلای یاس تو باغچه غروبا بونه میگیرن
همشون یه عهدی بستن سر خاک تو بمیرن
قاب عکس سرد و خالی آخرین خنده ی مادر
گل سر یه یادگاری ولی با گلای پرپر
گلای یاس تو باغچه غروبا بونه میگیرن
همشون یه عهدی بستن سر خاک تو بمیرن
قاب عکس سرد و خالی آخرین خنده ی مادر
گل سر یه یادگاری ولی با گلای پرپر
سر خاک مادر من هیچکسی گریه نکردش
بابا هم هیچی نمیگفت با همون نگاه سردش
مادرم باید یدونی بابایی بهونه کرده
جای تو تو خونه ی ما یکیو نشونه کرده
جای تو شبا میادش واسه من قصه می خونه
میدونه دوسش ندارم اما باز پیشم می مونه
ولی من هنوز نذاشتم روی تخت تو بخوابه
چرا اون تو خونه ی ماست یه سوال بی جوابه
گلای یاس تو باغچه غروبا بونه میگیرن
همشون یه عهدی بستن سر خاک تو بمیرن
قاب عکس سرد و خالی آخرین خنده ی مادر
گل سر یه یادگاری ولی با گلای پرپر
گلای یاس تو باغچه غروبا بونه میگیرن
همشون یه عهدی بستن سر خاک تو بمیرن
قاب عکس سرد و خالی آخرین خنده ی مادر
گل سر یه یادگاری ولی با گلای پرپر










ما کسایی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسایی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسایی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست.
هیچوقت شخصیت خودت رو برای کسی تشریح نکن.
چون کسی که تو رو دوست داشته باشه بهش نیازی نداره،
و کسی که ازت بدش بیاد باور نمی کنه.
وقتی دائم میگی گرفتارم،
هیچ وقت آزاد نمیشی.
وقتی دائم میگی وقت ندارم،
بعد هیچوقت زمان پیدا نمی کنی.
وقتی دائم میگی فردا انجامش میدی،
اونوقت فردای تو هیچ وقت نمیاد.
وقتی صبحا از خواب بیدار میشیم، ما دوتا انتخاب داریم.
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم، یا بیدار شیم و رویاهامون رو دنبال کنیم.
انتخاب با شماست...
وقتی تو خوشی و شادی هستی عهد و پیمان نبند.
وقتی ناراحتی جواب نده.
وقتی عصبانی هستی تصمیم نگیر.
دوباره فکر کن..، عاقلانه رفتار کن.
بطور واضح چنین زنانی همانند من و شما شایسته و سزاوار عـشق هستند. ( بله، ما سزاواریم!) اما آنها دارای مشخصه ای ترسناک می باشند که می تـوانـد بـرای سـالهای متمادی باعث تنها ماندنشان گردد: "پیشگویی کامبـخش." یعنی مسـئـلـه ای واقعـیـت می یابد چون مردم انتظار واقعـیتش را داشته و بگونه ای رفتار میکـنند کـه باعث اتفاق افتادن آن گردد. پیشگویی کامبخش مسری نیست اما سبب میگردد تا ارتـباطات بالقوه به سویی مخالف بحرکت درآیـنـد. آن یـک بیـماری مـوذی اسـت. بـطور فیــزیکی، بیمار را دست نـخورده باقی میگذارد. اما هر قدر فردی بیشتر بگوید، "من هرگز عشقی نخواهم یافت،" احتمال وقوع چنین انتظاری افزایش میابـد. بـطور متـضـاد، هـر انــدازه افق دیدگاه کسی روشنتر باشد -- " من چنـان آدم شـاداب و بـا طــراوتی هستم که حتما همدمی پیدا خواهم کرد" -- پیشگویی آینده رومانتیک او نیز روشنتر خواهد بود.
اگر شما جزء کسانی هستید که افکارشان از دریغ و افسوس پر شده است،دست بکار شوید: مجله ای تاسیس کنید. هر روز چیزی دوست داشتنی درمورد خودتان بنویسید. این کار به مرور زمان آسان تر خواهد شد. حتی می تـوانید با برخی از دوستان نزدیک یا اقوام خود هم فکری نمایید تا آنها بتوانند دلایلی که فکر می کـنند باعث خوشبختی یک مرد با داشتن شما میگردد را بیان نمایند. علت این تقاضای خـود را برای آنها بیان کنید، آنـها نـیـز احتمالا از کمک کردن به شما خوشحال خواهند شد. هرگـاه فـکـری مـنـفـی در شرف حمله به ذهنتان قرار گرفت، آنرا با فکری مثبت جایگزین نمایید.
2- ایده بد بودن همه مردان را لگد کوب کنید
خبر خوب: نسل مردان خوب منقرض نشده است. آنها هنوز بطور وسیع یافت میشوند. نـکتـه ایـن اسـت کـه بـیـاموزیـد یـک مرد شایسته را هم تشخیص دهید و هم بخواهید. سحر یکی از دوستان من میگوید: "چنـدین سال جذب مردانی میشدم که ماموریتشان اذیـت کردن من بود. از زد و بندهایشان معلوم بود. وقتی میگفتند با من تماس میگیرنـد هیچگاه این کار را انجام نمیدادند، مرتب دروغها احمقانه به هم میـبافتـند، می گفتند که مرا دوست دارند بعد به سراغ زنان دیگر می رفتـنـد. حـتی یکی از آنهـا می خواست بهترین دوست من را از راه بدر کند." سحر مرتب سرزنش میکـرد کـه رابطه هایش مملو از تقلب و فریبکاری بوده است: هیچ مردی نمی تـواند خـوب و با وفا باشد. تا اینکه او در مراسم عروسی دختر عمویش شرکت کرد. او گفت: "سـامان، داماد عسل، بهترین مرد دنیاست او حـتما عسل را خوشبخت و برای خوشحال کردن او زندگی خواهد کرد. وقتی برق شیرین و دوست داشتنی چشمان سامان را دیدم، بــا خـودم عهد بستم که روزی با مردی آشنا شوم که همانند گنجینه به من نگاه کند."




می زنم تو رگ بي خيالي


منو با یه بوسه ببر تا ستاره
بمون و یه لحظه نگام کن دوباره
تو چشمای نازت یه دنیا امیده
منو با یه بوسه ببر تا سپیده
تو بودی که عشقو به قلبم سپردی
منو تا به جشن شب و آینه بردی
تو که باشی دنیا قشنگه همیشه
دیگه حتی پرواز برام ساده میشه
منو با یه بوسه ببر تا ستاره
یه شب زیر بارون صدام کن دوباره
بذار جون بگیرم از حرم نفسهات
طلوعی به پا کن با آتیش دستات
هنوز عطر موهات توی خونه مونده
نگاهت منو تا به ابرا رسونده
تو همزاد نوری یه نور مقدس
به تو دل سپردن چه آسون و ساده س
کمک کن که از عشق ترانه بسازم
هزار بار دیگه به تو دل ببازم
غمتو به دست فراموشی بسپار
بگو نازنینم که خوابی یا بیدار؟
برای گرفتن بوسه های دیگه به ادامه مطلب بروید :


همیشه فکر می کردم، پرستوها،
میانٍ ابرهایٍ آن سوی چشمه آشیان دارند.
همیشه فکر می کردم سرخ ها٬
در بستر پر آشوبِ اقیانوس ها،آرام می گیرند.
همیشه فکر می کردم شقایق ها،
پس از هرعاشقی، آرام می میرند.
همیشه فکر می کردم که شبنم ها،
تا صبح، از گرما نمی خوابند.
همیشه فکر می کردم کبوتر ها،
درونِ چشمه، با چشم هایِ بسته می خوابند...
همیشه فکر ......
همیشه فکر می کردم جهان،
باغی، سراسر نور و زیبایی است.
ولی اکنون می بینم، که گورستانِ تنهایی است.
کجا اینجا پرستوها ٬میانِ ابرهایِ آن سویِ چشمه، آشیان دارند؟
کجا اینجا؟؟؟؟.......
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بام آسمان
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها این دل به جرم عاشقی
زیر سنگینیه بار غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست
در به دست آوردنت بردباری ها شده
بی قراری ها شده شب زنده داری ها شده
در به دست آوردنت پایداری ها شده
با ظلم و جور روزگارسازگاری ها شده
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها این کودک احساس من
زیر باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست
شدم عاشق چشات بی دلیل ، با یک نگاه!
آخه گناه من چیه بی تو شدم بی تکیه گاه؟
دلیلشو نمی دونم چرا دلم تو رو می خواست؟
ولی تقصیرم نبود، اینو خدا واسم می خواست
عمریه بی هم نفس ، رفیق درد و غمم
از خودمو از همه چیز، یه جورائی فراریم
نمیای تو به سراغم ، چه کنم با این همه غم؟
دوری و نبودن تو، من و پیر می کنه کم کم
نکنه یه روز بیای، تو دلت حرف نباشه ؟
تو نگات یه برق بی ربط رنگی ازجدائی باشه
نکنه بگی که بودم، واسه تو روزی دیوونه
بری و دورشی ز پیشم، بگی اینه رسم زمونه
ولی تو تقصیر نداری، دل من نامهربون بود
اولا بهار عشقت، بدتر از صد تا خزون بود
اولا طلوع گرمت واسه من غروبترین بود
دل من بچه و ساده ، دل تو جوون ترین بود
ارمان نت : تربت حیدریه فردوسی شمالی روبه
روی اداره مخابرات تلفن : ۲۲۴۵۴۳۷ ۰۵۳۱